شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

ادبیات موسیقی ایرانی!

پیش نوشت: این پست را تقدیم می کنم به همه ی شیفتگان فرهنگ و ادب ایران.

عبارات زیر از متداول ترین جملاتی است که در کلاس های آموزش موسیقی ایرانی و یا به هر طریق از زبان اساتید این هنرشنیده می شود.
1. نوازنده و آهنگساز حرفه ای باید حقه باز باشد؛
2. در کار با ارکستر باید تا می شود با احساسات و هیجانات مردم بازی کرد؛
3. اگر برای مردم کوچه و بازار می زنی باید آهنگ را حسابی «چرب و چیلی» کنی، یعنی شنونده ی کوچه بازاری باور کند که دارد آبگوشت می خورد؛
4. در جواب سوال «چرا این جا را اینطور زدی؟» یا «چرا این طور نوشتی؟» با این جواب ساده خودت را از دردسر احتمالی نجات بده: «موسیقی ایرانی چرا ندارد!»؛
5. هر جا که زدن نت در آن پوزیسیون خاص سخت بود نت را بدزد (بعضی ها هم می گویند با انگشتت بدزد یا انگشتت را بدزد).

جالب این که محتوای این ها را اگر ارزش گذاری کنی می بینی که هیچ کدام «بد» نیستند. توضیحات را بخوانید:
1. حقه باز بودن یعنی شنونده را در ابتدا و انتها حسابی سرگرم احساسات و غرق لذت کنی و ملودی اصلی را زود لو ندهی. این جمله انحصارا مربوط به موسیقی ایرانی نمی شود.
2. نت های پرهیجان و حماسی ارکسترها و حرکات ناگهانی و سریع رهبرها و از این دست کارها منظور است.
3.واضح است: لعاب بیشتر--> غذای خوشمزه تر. هر قشری هم علاقه ای دارد به هرحال!
4. هرگز کسی نمی تواند در کارهای بزرگان موسیقی ایرانی و نت نویسی آثار چاپ شده قانون زیر پا گذاشته نشده ای را پیدا کند!
5. این تکنیک به گمانم ویژه ی کمانچه و ویولن و قیچک است. یعنی به جای کل دست یک انگشت را جا به جا می کنی که آهنگ اتفاقا قشنگ تر می شود.

موقع نوشتن فقط همین ها یادم آمد، مطمئنا این نکات بیش تر از این حرفها اند!

پی نوشت: یه ذره ادب داشته باش!

اگر قسمت کامنتها باز نشد می توانید از اینجا استفاده کنید.

جمعه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

عوضي!

از آن جایی که در ایران همه چیز عوضی ست، همه ی راه ها هم با هم عوض می شوند. اگر هر روز صبح و شب همه ی ذهنیات و عینیات زندگیت را چک نکنی تو هم کم کم عوضی می شوی...
این ها را مربی ویولونم در مورد کارهای سال های اخیر شجریان می گفت و دلایلی هم داشت. صحت و سقمش با خودش، حرفش چند هفته ای است که دلشوره ی عجیبی به جانم انداخته، از راه های عوضی که در زندگی رفته ام، از گم شدن ها و قاتی شدن ها که زندگی ام از برکت وجودشان غنی ست. به فکر یک تغییرم، تا ببینم چه می شود هم نمی گویم: فرار و سازشی نیست. باید کوشید، و در نهایت پیروز شد*. پس فعلا.
*عبارت آخری نقل به معنی از رومن رولان بود.

دوشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۸

جای خالی کریمی

دایی که سر از بالین برداشت، کریمی نبود. بچه های دیگر هنوز خواب بودند. دایی از جایش برخاست. کت و شلوار و پیراهن امروزش را پوشید، موهایش را امروزی کرد و گیج و مبهوت به دنبال علی کریمی رفت.کریمی توی کمپ جا از دیگران بود، جای خوابش هم شب ها در آشپزخانه بود. زیاد با دیگران نمی جوشید. کلا خارج از تمرین حوصله ای نشان نمی داد. دایی نمی دانست چرا؟ همه فکر می کردند که او افکار خرچنگی برای تیم ملی دارد. اما به هر حال چیزی رو نمی کرد. دایی دید که کریمی توی آشپزخانه نیست. می دانست که رفته اما نمی دانست کجا.دلش آرام نمی گرفت. همه جا را دوباره دید.حتی توی کابینت ها و زیر میزو صندلی ها را هم گشت اما نبود. بعد از اینکه رضایی و هاشمیان نیامدندو مهدوی کیا مصدوم شد دایی حس کرد که چه قدر به کریمی محتاج است. به هر حال، ناامید نشد. یعنی ناامید شدن از حضور کریمی، ناامیدی از تیم بود و او دوست نداشت این شکست را قبول کند. رفت که کریمی را در دستشویی ای جایی پیدا کند. اما خواست که بیرون برود یادش افتاد که زنجیر طلایش را فراموش کرده بیاویزد. عصبانی شد. برگشت و آن را برداشت. در این فاصله بچه ها کم کم بیدار شدند اما کسی از کریمی سراغ نمی گرفت.
«بگذار برود با آن افکار خرچنگی اش!»
از کسی سراغش را گرفت و او گفت در یک بنگاه معاملات انبوه ملکی در دوبی دیده شده. دایی در بیمارترین حالت هم آنقدر هوش و حواسش را از دست نمی داد که چنین خبری را باور کند. اما نفر دوم هم همین را به او گفت و دایی داشت باورش می شد که بازیکنان سایپا، دوست های او در تیم ملی، آگاهش کرند که منتر شده ای: کریمی هست اما معترض است. پس نیست. دایی چه می توانست بکند با مشتی جوان سبک مغز؟ نه، اما نباید کم می آورد. اول گفت به کریمی نیاز دارد. رفت سراغ کفاشیان که «عذر می خوام ولی شما از من نوعی می خواین با این همچین تیمی مرحله ی دوم جام جهانی هم برم؟!» نه، نگفت. پشیمان شد و برگشت. همین ها را می شد راه انداخت. مگر قبلا تیم ملی روی حساب نتیجه می گرفت؟ حریف ها هم که همه تازه به دوران رسیده اند. اصلا متناسب اند با همین بچه ها. یک عده هم که مستعد اند و تنبل با وعده هایی می شود ازشان کار کشید.
«زمین فرمانیه را که دیده اید؟ زمین از ما، تلاش کنید صعود از گروه خرج ساخت آپارتمان هایتان.»
«سهام فلان شرکت نفتی را دوست دارید؟ پس تلاش کنید.»...
حالا دایی می گوید به کریمی احتیاج ندارد. اصلا تیمش کامل و آماده است.«بگذار کریمی برود از کله ی خواجه هم آن ور تر!» این را هم عده ای می گویند. حساب هایش هم که درست از آب در آمده، تا یک پیروزی دیگر باشد برای او. تا بار دیگر برای قلعه نویی، قطبی و همه ی مربیان ایرانی و خارجی زبان در بیاورد و بغل هم تیمی ها بپرد و کت شلوار های نوتر و گران تر بپوشد. سایه ی کسانی هم پیداست که دارند می آیند. هاشمیان است که منتظر پرواز تهران ایستاده. نکونام هم که روی فرم آمده. علی کریمی هم بخشیده شده است. «ویزای افریقای جنوبی آماده است؟»
*
شب می شکند.

جمعه ۶ ژوئن ۲۰۰۸

بله، رسم روزگار چنین است!*

تجویدی مرد. یاحقی مرد. رادی مرد. قیصر مرد. فریدون آدمیت مرد ... همه می میرند. نادر ابراهیمی هم مرد. دولت آبادی هم می میرد. بیضایی می میرد. لطفی می میرد. علیزداه می میرد. کیارستمی میرد. شفیعی می میرد. ما هم می میریم. همه می میرند. ایران هم می میرد... بله، رسم روزگار چنین است.
بدترین حالتش هم اینست که همه می میرند و «ما می مونیم و زندگی تو سری خورده مون». بله رسم روزگار چنین است.

* ر.ک به سلاخ خانه ی شماره 5!

شنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۰۸

دوباره من!

دهشت انگیزترین چیز توی زندگی همیشه برام این بوده که همه چیز ظاهرا کامل و خوب پیش بره اما وقتی بر گردم و با دقت نگاه کنم خلئی رو احساس کنم که همیشه همراهم بوده و من احمق بودم و نفهمیدمش. زندگیمو دوره می کنم: تا بوده من یک طرف بودم و دنیا یک طرف. یک طرف من، یک طرف آدمهای دیگه، کتابها، درسها، آهنگها، عکسها، نوشته ها، همه چیز. انگار که یک طرف بازیگر و نمایش، طرف دیگه تماشاچی ها. نقش ها هم که عوض بشه، ماهیتها تغییر نمی کنه؛ یک طرف من، یک طرف دنیا. دو طرف که در کار باشه کارها آسون تره، تنهاییها کم تره، دردها قابل تحمله. به خودم که میام می بینم یه چیزی این وسط ناقصه: یک طرف من وایمیستم، یک طرف هیچ کس؛ یک طرف من، آهنگ ها، قصه ها ،آدم ها؛ یک طرف من ،یک طرف حرفهای من ، یک طرف تخیل من، یک طرف مرگ من؛ یک طرف من، یک طرف من. تجربه ی زیادی از این زندگی متفاوت ندارم. فقط به خودم که میام نقش هامو تو دنیا از دست میدم. همه چیز رو شاید، اگه من چیز مهمی نباشه. اما من تنها چیزیه که همیشه میشه بهش اعتقاد داشت دست کم اگه جبرها و ماهیت ها اجازه بدن. هر چی وجود داشته، تکامل و سقوطی (اگر) در منه. یادداشت هام به همین خاطر دوست دارم، که تحلیلگر و یادآور و حاصل من اند. «من که ریز می شود، نوشته می شود، خوانده می شود، نقد می شود و مبنا می شود برای من امروز.» بیش تر می نویسم در آینده.
پ.ن1: دلایل اینکه چندباری نوشتم و پشیمون شدم رو در بالا پیدا کنید و اضافه کنید به بهانه های قبلی؛
پ.ن2: اگه قسمت نظر دهی مشکل داره لطفا بهم خبر بدید.

جمعه ۲۸ مارس ۲۰۰۸

من هراسان ٬ سرآسیمه چنگ می زنم به فیلم ها ٬ کتاب ها ٬ نمایش ها ٬ درس ها ... جایی ٬ گوشه ای ٬ کناری ... طبیعت یا ئیسم ها و ئیته ها ... من جایی ساز به دست ایستاده و زندگیم را می نوازد. من می خواهم و زندگی من ساخته می شود و از میان هر چیز سر بلند می کند. نوشته هایم راهی ست ٬ در درک بودن. من خالی نمی شود از لحظات و لحظات از من. و این آغاز تا فروشد و فراشدی.